تبلیغات
دلنوشتهایم

قلمم آبی، اما سرخ مینویسد!

یکشنبه 27 فروردین 1391 نویسنده: سایره شیری |

                                     دیگر از نسیم پر طراوت صبح خبری نیست
                               دیگر از تماشای مناظر زیبا خبری نیست .... نیست ..
                         دیگر از چرخ آبی و باران های نقره ای خبری نیست!
             دیگر از خنده ها و بزم های شادی که برای استقبال بهار میگرفتیم، خبری نیست ..!
                            دیگر از شور و شوق حقیقی خبری نیست ..!
           دیگر از لبخند های شیرین کودکان خبری نیست .!
    دیگر گلهای سرخ بهاری، بوی مشک نمیدهند بلکه بوی خون میدهند!
همه جا خبر از خون است! از خون های پاک مردم معصوم ام!
خبر از آسمان یاقوتیست! از ابرهای خونین است که بجای باران های آبی، خونهای سرخ به زمین هدیه میدهد ..!
خبر از مویه های غم انگیز کودکان یتیم است .. که هنوز چشم به راهی پدران قهرمان شان هستند ..!
دستانم لرزان و اشکهایم خونین است ..!
آه !!!
ازین بیشتر جرأت نوشتن ندارم ..!!!

قلمم سرخ گشته، از نوشتن دردها، آهها، ناله ها و اشک های خون آلود!
توان ندارد که دیگر ....

سرخ گشته! سرخ گشته! سرخ گشته ............

   


اتحاد و همبستگی

شنبه 27 اسفند 1390 نویسنده: سایره شیری |

   حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت          آری به اتفاق، جهان میتوان گرفت

سخن از صلح است، از پیروزیست. سخن از آزاده بودن و آزاده زیستن است. سخن از صحت است، از امنیت! سخن از محبوبیت ملی و اجتماعی برخوردار بودن است. رمز این همه خوشبختی فقط و فقط در اتحاد میتواند باشد.
اجتماع که ازین محبت و صفت عالی برخوردار است، مطمئناً برپا، ماندگار و با دوام خواهد بود. شکست و زوال برایشان پیش نخواهد آمد. ملتی که افراد آن یک دل و یک صدا برای هدف، آرمانها و ارزشهای اجتماعی باشند هیچگاه دشمن بر آنها غلبه نخواهد توانست و اجتماع که افراد آن ارکان های وحدت و هم آهنگی را محتمرم شمارند، هجوم فرهنگ بیگانه در آن جامعه غیر ممکن است.
ملتی که میخواهند شکست نا پذیر باشند باید از تفرقه بپرهیزند و نکات ضعف خود را متوجه شده و در صدد ازبین بردن آن باشند بخاطریکه دشمن همیشه دنبال نقاط ضعف می گردد و از آن طریق هدفهای شیطانی خود را تحمیل مینماید.
خداوند متعال در قرآن کریم نیز بندگان خود را بسوی وحدت دعوت کرده و از تفرقه و پراکندگی منع فرموده است، و میگوید:
" و اعتصموا بحبل اللّه جمیعا و لا تفرقوا" [ سوره آل عمران، جز چهارم و آیه 102 ] .
یعنی بندگان من همگی باهم به ریسمان خدا چنگ بزنید و از پراکندگی بپرهیزید و هرگز پراکنده نشوید.
آری!
از اتحاد و پیوستگی قطره های ریز باران است که دریا ها، ابحار و اقیانوس های بی کران بوجود می آیند.
ملتی که چنین خصوصیات را دارا باشد هرگز شکست نخواهد خورد. پس بیاییم که ما هم اتحاد و همبستگی را که سبب میشود تا آینده ای درخشان داشته باشیم، با ارزش شمرده و همواره کوشش کنیم که این اصل را تطبق کنیم چونکه یکی از راههای که به ما کمک میکند تا بالای دشمن پیروز باشیم همین است .

   


مادر

جمعه 7 بهمن 1390 نویسنده: سایره شیری |

دوش تدبیر کردم،
تدبیر در باره ای موجودی که بخاطرش زنده هستم.
آن مشعلی فروزانی است که همیشه برایم نور هدایت می بخشد. موجودیست مهربان، مهربان مثل خداوند یا شاید هم بیشتر از او. آنقدر دل رحم دارد که بر مورچه ای ظلم نمی کند، آهان ظلم! صفت ظالم بودن اصلاً به او نمی زیبد.
مادر والاترین معنای فداکاریست، موجودیست که با قلب شادی ندیده اش و با دستهای رنج آشنایش برای فرزندانش آسایش فراهم کرده است.
مادرم!
دستهای لرزانت، موهای سفیدت، چهره ای پر چینت همه بیانگر فداکاری، تلاشها و ازخود گذشتگیهایت می باشند.
وجودت چراغانی ام می کند... تورا می ستایم!
چون تو هستی که شب ها تا سحر بیدار بودی تا من در خواب ناز باشم.
ای مادر!
ای کسی که مراحم دردهایم هستی، دوستت دارم!
عطیه ای هستی که بهشت زیر پای توست...... بهشت که ارزان نیست.
نامت قشنگترین و مقدس ترین نام است، خودت زیباترین نعمت!
صفاتت را در یک صفحه گنجانیده نمی توانم، هر قدر که بگویم مثل یک قطره ای از دریای صفاتت می باشد.....
خدایا!
سپاسگذارم از تو که چنین نعمتی را برایم اعطا کرده ای!
مادرم! با تمام وجودم دوستت دارم!!!

   


من دنیایم را دوست دارم

چهارشنبه 5 بهمن 1390 نویسنده: سایره شیری |

آه!
قلبم می تپد!
می توانم احساسش کنم، چقدر دنیای زیباست.
وای خدایم! زیباتر از بهشت است دنیایم!
همه جا سکوت، همه مشغول وظیفه!
فقط من هستم و راحتی، نه رنجی هست نه غصه!
چقدر خوش اقبالم با داشتن چنین دنیایی!
رویایی است!
خیلی هم زیبا!
دلنشین!
دوست دارم دنیایم را!
نفیری را نمی شنوم، فقط خودم و صفیرم!
حتی ظل کس بالایم نمی تابد. خرسندم در حریمم، حریمی که ساخته شده از پرنیان است. نه فسقی است، نه فسادی و نه ترفندی!
هیچ چیز و کس در پی آزارم نیست.....
بوی مشک را استشمام می کنم مثل که عود سوخته باشد....
همه جا معطر!
منم مشکبار!
زیباست.... زیباست..... زیباست!
کاش دنیایی بیرونی زیباتر ازین باشد.
کاش.. کاش.. کاش!

   


برف!

چهارشنبه 5 بهمن 1390 نویسنده: سایره شیری |

همه از محبت حرف می زدند، از محبتی که سالها ناپدید بوده است و حتی خودش را نشان نمی دهد. محبتی که آرزوی همه گان بوده است و تقریباً فراموش شده توسط آنان. محبت که پیک عشق و صمیمیت است. چقدر زیباست محبت زمانی بیاید که قرار نیست و زیباتر از آن وقتی است که دانه های محبت روی زمینی ببارد که دامنش را رنگ سرخ خون آلوده ساخته باشد. همه جا از محبت سفید گشته است و چشمان سفید گشته ای مردم با دیدن محبت نورانی گرد...یده اند. مردم با امید نو به محبت می نگریستند و هراس ازین داشتند که مبادا باز هم آنها را ترک گوید، ولی هراس به اندازه ای نبود تا امید آنها را کاهش دهد....
محبت که با آمدنش لبخند های امیدبخش را بر لبان مردم نقش داد و با رفتنش امیدی داد که باز خواهد گشت...
همه از شادی می رقصیدند مثل می نوشان و من هم مست تر از همه.
محبت که آنرا برف می نامیم، برفی که مژده دهنده ای محبت و صمیمیت است.
آری!
بارید! بارید! زیباتر از قبل بارید!
و با زیبایی اش لبخند های زیبایی بر لبان خشکیده ای مردم این شهر بخشید که مردم سالها منتظر چنان لبخند و شادی بودند.
من هم خوشحال تر از همیشه و شادتر از همه ..........!!!

   


منم برگ

چهارشنبه 5 بهمن 1390 نویسنده: سایره شیری |

منم برگ !
منم عطیه ای الهی، آغازگر بهار نوروزی!
منم حریم گل، گل که پیام آور عشق است.
منم سمبول زیبایی، زیبایی که بیانگر توانایی خداوند است.
آغاز هستی ام روزی اول بهار است. بهار که فصل زیباییست، یعنی من آغازگر زیبایی هستم. با گشودن چشمانم همه جا را سبز میکنم مانند خلد یا شاید هم زیباتر از خلد، قدم هایم همایون است. با آمدنم گیتی را می آرایم، به گل زندگی میبخشم و به طبیعت نفس تازه. زمانیکه گل ها د......ر آغوشم می رویند، بلبلان نغمه سرایی میکنند و آدمیزاد به طرب می آیند....
همه گل را دوست دارند، اما غافل ازینکه من هستم که گل هست. من اگر نباشم نه گلیست، نه بلبلی و نه بهاری.
آه می کشم کسی قدرم را نمیداند! اما چی سود از آه کشیدنم که در آخر زیرپا خواهم شد....
آه!
دردم را چگونه شرح دهم؟
خشکیده، زرد شده و بالاخره خواهم رفت. فصل پاییز رسید، من زرد شدم. اینک زمستان آمده است، باید رختم را بسته کنم... بروم ..... بمیرم.......
آه!
فصل مردنم هست. مردم..... میمیرم..... و خواهم مرد. مردن را استقبال می کنم چون که باید واژگون شوم.
فقط خواهشم این است که حرمتم بدارید.... رفتم.......بدرود!

   


درباره وبلاگ


آخرین پستها


نویسندگان


آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :