منم برگ !
منم عطیه ای الهی، آغازگر بهار نوروزی!
منم حریم گل، گل که پیام آور عشق است.
منم سمبول زیبایی، زیبایی که بیانگر توانایی خداوند است.
آغاز هستی ام روزی اول بهار است. بهار که فصل زیباییست، یعنی من آغازگر زیبایی هستم. با گشودن چشمانم همه جا را سبز میکنم مانند خلد یا شاید هم زیباتر از خلد، قدم هایم همایون است. با آمدنم گیتی را می آرایم، به گل زندگی میبخشم و به طبیعت نفس تازه. زمانیکه گل ها د......ر آغوشم می رویند، بلبلان نغمه سرایی میکنند و آدمیزاد به طرب می آیند....
همه گل را دوست دارند، اما غافل ازینکه من هستم که گل هست. من اگر نباشم نه گلیست، نه بلبلی و نه بهاری.
آه می کشم کسی قدرم را نمیداند! اما چی سود از آه کشیدنم که در آخر زیرپا خواهم شد....
آه!
دردم را چگونه شرح دهم؟
خشکیده، زرد شده و بالاخره خواهم رفت. فصل پاییز رسید، من زرد شدم. اینک زمستان آمده است، باید رختم را بسته کنم... بروم ..... بمیرم.......
آه!
فصل مردنم هست. مردم..... میمیرم..... و خواهم مرد. مردن را استقبال می کنم چون که باید واژگون شوم.
فقط خواهشم این است که حرمتم بدارید.... رفتم.......بدرود!