همه از محبت حرف می زدند، از محبتی که سالها ناپدید بوده است و حتی خودش را نشان نمی دهد. محبتی که آرزوی همه گان بوده است و تقریباً فراموش شده توسط آنان. محبت که پیک عشق و صمیمیت است. چقدر زیباست محبت زمانی بیاید که قرار نیست و زیباتر از آن وقتی است که دانه های محبت روی زمینی ببارد که دامنش را رنگ سرخ خون آلوده ساخته باشد. همه جا از محبت سفید گشته است و چشمان سفید گشته ای مردم با دیدن محبت نورانی گرد...یده اند. مردم با امید نو به محبت می نگریستند و هراس ازین داشتند که مبادا باز هم آنها را ترک گوید، ولی هراس به اندازه ای نبود تا امید آنها را کاهش دهد....
محبت که با آمدنش لبخند های امیدبخش را بر لبان مردم نقش داد و با رفتنش امیدی داد که باز خواهد گشت...
همه از شادی می رقصیدند مثل می نوشان و من هم مست تر از همه.
محبت که آنرا برف می نامیم، برفی که مژده دهنده ای محبت و صمیمیت است.
آری!
بارید! بارید! زیباتر از قبل بارید!
و با زیبایی اش لبخند های زیبایی بر لبان خشکیده ای مردم این شهر بخشید که مردم سالها منتظر چنان لبخند و شادی بودند.
من هم خوشحال تر از همیشه و شادتر از همه ..........!!!